Sinopsis
Interpretations of Rumi's poems in Farsi and English under Ganj e Hozour (Tresure of Presence)
Episodios
-
Ganj e Hozour audio Program #532
19/11/2014برنامه صوتی شماره ۵۳۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار اين برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۵۶سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتنآستین را می فشاند در اشارت سوی منهمچو چشم کشتگان چشمان من حیران اووز شراب عشق او این جان من بیخویشتنزیر جعد زلف مشکش صد قیامت را مقامدر صفای صحن رویش آفت هر مرد و زنمرغ جان اندر قفس می کند پر و بال خویشتا قفس را بشکند اندر هوای آن شکناز فلک آمد همایی، بر سر من سایه کردمن فغان کردم که دور از پیش آن خوب خُتَندر سخن آمد همای و گفت: « بیروزی کسی!کز سعادت می گریزی، ای شقی مُمتَحَن »گفتمش: « آخر حجابی در میان ما و دوستمن جمال دوست خواهم، کوست مر جان را سَکَن »آن همای از بس تعجب سوی آن مه بنگریداز من او دیوانه تر شد، در جمالش مُفتَتَنمیر مست و خواجه مست و روح مست و جسم مستاز خداوند شمس دین آن شاه تبریز و زَمَنرباعی خیامتا دست به اتفاق بر هم نزنیمپایی ز نشاط بر سر غم نزنیمخیزیم و دمی زنیم پیش از دمِ صبحکاین صبح بسی دمد که ما دَم نزنیممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۸خلق را گر زندگی خواهی ابدسر ببُر زین چار مرغ شوم بَدبازشان زنده کن از نوعی دگرکه ن
-
Ganj e Hozour audio Program #531
12/11/2014برنامه صوتی شماره ۵۳۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۵ببین ذرّات روحانی که شد تابان از این صحراببین این بحر و کشتیها که بر هم میزنند این جاببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق راببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغراچو جوهر قُلزُم اندر شد نه پنهان گشت و نی تر شدز قُلزُم آتشی برشد در او هم لا و هم الاچو بیگاهست آهسته چو چشمت هست بربستهمزن لاف و مشو خسته مگو زیر و مگو بالاکه سوی عقل کژبینی درآمد از قضا کینیچو مفلوجی چو مسکینی بماند آن عقل هم برجااگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دمکه اینت واجبست ای عم اگر امروز اگر فرداز بحر این در خجل باشد چه جای آب و گل باشد؟چه جان و عقل و دل باشد؟ که نبود او کف دریاچه سودا میپزد این دل؟ چه صفرا میکند این جان؟چه سرگردان همیدارد؟ تو را این عقل کارافزازهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزیزهی امن و شکرریزی میان عالم غوغامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۶۸در کف هر کس اگر شمعی بدیاختلاف از گفتشان بیرون شدیچشم حس همچون کف دستست و بسنیست کف را بر همهٔ او دسترسچشم دریا دیگرست و کف دگرکف بِهِل وز
-
Ganj e Hozour audio Program #530
05/11/2014برنامه صوتی شماره ۵۳۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۴۹در غیب هست عودی، کاین عشق از او است دودییک هست نیست رنگی، کز او است هر وجودیهستی ز غیب رسته، بر غیب پرده بستهو آن غیب همچو آتش، در پردههای دودیدود ار چه زاد ز آتش، هم دود شد حجابشبگذر ز دود هستی، کز دود نیست سودیاز دود گر گذشتی جان، عین نور گشتیجان شمع و تن چو طشتی، جان آب و تن چو رودیگر گرد پست شستی، قرص فلک شکستیدر نیست برشکستی، بر هستها فزودیبشکستی از نری او سد سکندری اوز افرشته و پری او روبندها گشودیملکش شدی مهیا از فرش تا ثریااز زیر هفت دریا دُرّ بقا ربودیرفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نمدر عشق گشته محرم، با شاهدی به سودیتبریز شمس دینی، گر داردش امینیبا دیده یقینی در غیب وانمودیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۳هر چه صورت می وسیلت سازدشزان وسیلت بحر دور اندازدشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۷۵آنچ تو گنجش توهم میکنیزان توهم گنج را گم میکنیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۸۲بند چشم اوست هم چشم بدشعین رفع سدِّ او گشته سَدَشمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۲۵عقل هر عطار کاگ
-
Ganj e Hozour audio Program #529
29/10/2014برنامه صوتی شماره ۵۲۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار اين برنامه مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۱۷۲هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد اودل گفت که: «کی آمد؟» جان گفت: «مه مه رو»او آمد در خانه، ما جمله چو دیوانهاندر طلب آن مه، رفته به میان کواو نعره زنان گشته از خانه که این جایمما غافل از این نعره، هم نعره زنان هر سوآن بلبل مست ما بر گلشن ما نالانچون فاخته ما پرّان فریاد کنان کوکودر نیم شبی جسته جمعی که چه؟ دزد آمدو آن دزد همیگوید: «دزد آمد» و آن دزد اوآمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سانپیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مووَ هْوَ مَعَکُم یعنی با توست در این جستنآنگه که تو میجویی هم در طلب او را جونزدیکتر است از تو با تو، چه روی بیرونچون برف گدازان شو، خود را تو ز خود میشواز عشق زبان روید جان را مثل سوسنمیدار زبان خامش، از سوسن گیر این خوقرآن کریم، سوره (۵۷) حديد، آيه ۴... وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَما كُنْتُمْ ...ترجمه فارسی... و اوست با شما، هرجا که باشید ...ترجمه انگلیسیAnd He is with you wheresoever ye may be.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١١١٠صورت ما اندرین بحر عذابمیدود
-
Ganj e Hozour audio Program #528
22/10/2014برنامه صوتی شماره ۵۲۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامه
-
Ganj e Hozour audio Program #527
15/10/2014برنامه صوتی شماره ۵۲۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۰۶آه کان سایه خدا، گوهردلی پرمایهایآفتاب او نهشت اندر دو عالم سایهایآفتاب و چرخ را چون ذرهها برهم زندوز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایهایعشق و عاشق را چه خوش خندان کنی، رقصان کنیعشق سازی، عقل سوزی، طرفهای، خودرایهایچشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق اوز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایهایقهر صد دندان، ز لطفش پیر بیدندان شدهعقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایهایصد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتریوز تواضع مر عدم را هست خوش همسایهایکوه حلمی شمس تبریزی، دو عالم تخت توبر نهان و آشکارش مینگر از قایهایمولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۴۲۵مینال که آن ناله شنو همسایه استمینال که بانک طفل مهر دایه استهرچند که آن دایهٔ جان خودرایه استمینال که ناله عشق را سرمایه استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۲۲سایهٔ یزدان چو باشد دایهاشوا رهاند از خیال و سایهاشسایهٔ یزدان بود بندهٔ خدامرده این عالم و زندهٔ خدادامن او گیر زوتر بیگمانتا رهی در دامن آخرزمانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳روزی یکی ه
-
Ganj e Hozour audio Program #526
08/10/2014برنامه صوتی شماره ۵۲۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامه مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۳۸ ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم میان خونم و ترسم که گر آید خیال او به خون دل خیالش را ز بیخویشی بیالایم خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی ز من گر یک نشان خواهد نشانیهاش بنمایم همی گردد دل پاره همه شب همچو استاره شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم ز شبهای من گریان بپرس از لشکر پریان که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم که آن خورشید بر گردون ز عشق او همیسوزد و هر دم شکر می گوید که سوزش را همیشایم رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۵۹ ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد مولوی، دیوان شمس،
-
Ganj e Hozour audio Program #525
01/10/2014برنامه صوتی شماره ۵۲۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار اين برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۰۲چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار مننی تن کشاند بار من نی جان کند پیکار منچندان طواف کان کنم، چندان مصاف جان کنمتا بگسلد یک بارگی هم پود من هم تار منگر تو لجوجی سخت سر من هم لجوجم ای پسرسر می نهد هر شیر نر در صبر پاافشار منتن چون نگردد گرد جان، با مشعل چون آسمان؟ای نقطه خوبی و کش در جان چون پرگار منتا آب باشد پیشوا گردان بود این آسیاتو بیخبر گویی که بس که آرد شد خروار مناو فارغ است از کار تو وز گندم و خروار توتا آب هست او می تپد چون چرخ در اسرار منغلبیرم اندر دست او، در دست می گرداندمغلبیر کردن کار او، غلبیر بودن کار مننی صدق ماند و نی ریا، نی آب ماند و نی گیاوانگه بگفتم:" هین بیا ای یار گل رخسار من"ای جان جان مست من، ای جسته دوش از دست منمشکن، ببین اشکست من، خیز ای سپه سالار منای جان خوش رفتار من، می پیچ پیش یار منتا گویدت دلدار من: ای جان و ای جاندار منمثل کلابهست این تنم، حق می تند چون تن زنمتا چه گولم می کند او زین کلابه و تار منپنهان بود تار و کشش، پیدا کلابه و
-
Ganj e Hozour audio Program #524
24/09/2014برنامه صوتی شماره ۵۲۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۰۹مرغ دلم باز پریدن گرفتطوطی جان قند چریدن گرفتاشتر دیوانه سرمست منسلسله عقل دریدن گرفتجرعه آن باده بیزینهاربر سر و بر دیده دویدن گرفتشیر نظر با سگ اصحاب کهفخون مرا باز خوریدن گرفتباز در این جوی روان گشت آببر لب جو سبزه دمیدن گرفتباد صبا باز وزان شد به باغبر گل و گلزار وزیدن گرفتعشق فروشید به عیبی مراسوخت دلش بازخریدن گرفتراند مرا، رحمتش آمد بخواندجانب ما خوش نگریدن گرفتدشمن من دید که با دوستماو ز حسد دست گزیدن گرفتدل برهید از دغل روزگاردر بغل عشق خزیدن گرفتابروی غماز اشارت کنانجانب آن چشم خمیدن گرفتعشق چو دل را به سوی خویش خوانددل ز همه خلق رمیدن گرفتخلق عصااند، عصا را فکندقبضه هر کور که دیدن گرفتخلق چو شیرند، رها کرد شیرطفل که او لوت کشیدن گرفتروح چو بازیست که پران شودکز سوی شه طبل شنیدن گرفتبس کن زیرا که حجاب سخنپرده به گرد تو تنیدن گرفتمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۷۷مرغ جانش موش شد سوراخجوچون شنید از گُربگان او عَرِّجُوازان سبب جانش وطن دید و قراراندرین سوراخ دنیا موش
-
Ganj e Hozour audio Program #523
17/09/2014برنامه صوتی شماره ۵۲۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار اين برنامه
-
Ganj e Hozour audio Program #522
10/09/2014برنامه صوتی شماره ۵۲۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۷۸هله تا ظن نبری کز کف من بگریزیحیله کم کن، نگذارم که به فن بگریزیجان شیرین تو در قبضه و در دست من استتن بیجان چه کند گر تو ز تن بگریزی؟گر همه زهرم با خوی منت باید ساختپس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزیچون کدو بیخبری زین که گلویت بستمبستم و میکشمت، چون ز رسن بگریزیبلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنندجغد و بوم و جُعَلی گر ز چمن بگریزیچون گرفتار منی حیله میندیش، آن بهکه شوی مرده و در خلق حسن بگریزیتو کُه قاف نهای گر چو کَه از جا برویتو زر صاف نهای گر ز شکن بگریزیجان مردان همه از جان تو بیزار شوندچون مُخنّث اگر از خوب ختن بگریزیتو چو نقشی، نرهی از کف نقّاش مکوشوَثَنی چون ز کف کِلک و شَمَن بگریزی؟من تو را ماه گرفتم، هله خورشید توییدر خسوفی گر از این برج و بدن بگریزیتو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمیوز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزینه خمش کن، که مرا با تو هزاران کار استخود سُهیلت نَهِلد تا ز یمن بگریزیمولوی، مثنوی، دفتراول، بیت ۳۸۲گر نه موشی دزد در انبار ماستگندم اعمال چل سا
-
Ganj e Hozour audio Program #521
03/09/2014برنامه صوتی شماره ۵۲۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامه مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۷۷ بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی ز آنک جان است و پی دادن جان میلرزی از دم و دمدمه، آیینه دل تیره شود جهت آینه بر آینه دان میلرزی این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است چونک تو جان جهانی، چو جهان میلرزی چون قماشات تو اندر همه بازار که راست سزدت گر جهت سود و زیان میلرزی تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد که تو صیادی و با تیر و کمان میلرزی تو به صورت مهی اما به نظر مریخی قاصد کشتن خلقی چو سنان میلرزی گه پی فتنه گری چون می خم میجوشی گه چو اعضای غضوب از غلیان میلرزی دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد تو چرا همچو دل اندر خفقان میلرزی؟ به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ باز چون برگ تو از باد خزان میلرزی خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند ظاهرا صف شکنی و به نهان میلرزی قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند سقف صبری تو که از بار گران میلرزی چون کُه قاف یقین راسخ و بیلرزه بود در گمانی تو مگر که چو کمان میلرزی دم فروکش هله ای ناطق ظنّی و خمش کز دم فال زنا
-
Ganj e Hozour audio Program #520
27/08/2014برنامه صوتی شماره ۵۲۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامه
-
Ganj e Hozour audio Program #519
20/08/2014برنامه صوتی شماره ۵۱۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۲۰هی چه گریزی چندین؟ یک نفس این جا بنشینصبر تو کو ای صابر ای همه صبر و تمکینما دو سه کس نو مرده، منتظر آن پردهزنده شویم از تلقین، بازرهیم از تکفینهی به سَلَف نفخی کن، پیشتر از یوم الدینتا شنود چرخ فلک از حَشر تو تحسینهی، به زبان ما گو رمز مگو پیدا گوچند خوری خون به ستم ای همه خویت خونینچند گزی بر جگرش، چند کنی قصد سرشچند دهی بد خبرش، کار چنین است و چنینچند کنی تلخ لبش، چند کنی تیره شبشای لب تو همچو شکر، ای شب تو خُلد برینهیچ عسل زهر دهد؟ یا ز شکر سرکه جهد؟مغلطه تا چند دهی؟ ای غلط انداز مِهینهر چه کنی آن لب تو باشد غماز شکرهر حرکت که تو کنی هست در آن لطف دفینسرو چه ماند به خسی؟ زر به چه ماند به مِسی؟تو به چه مانی به کسی؟ ای مَلِک یَوم الدّینمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۳۴عکس خود در صورت من دیدهایدر قتال خویش بر جوشیدهایهمچو آن شیری که در چَه شد فروعکس خود را خصم خود پنداشت اونفی، ضدِّ هست باشد بیشکیتا ز ضد، ضد را بدانی اندکیاین زمان جز نفی ضد، اعلام نی
-
Ganj e Hozour audio Program #518
13/08/2014برنامه صوتی شماره ۵۱۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۸۴هین که هنگام صابران آمدوقت سختی و امتحان آمداین چنین وقت عهدها شکنندکارد چون سوی استخوان آمدعهد و سوگند سخت سست شودمرد را کار چون به جان آمدهله، ای دل، تو خویش سست مکندل قوی کن که وقت آن آمدچون زر سرخ اندر آتش خندتا بگویند زر کان آمدگرم خوش رو به پیش تیغ اجلبانگ برزن که پهلوان آمدبا خدا باش و نصرت از وی خواهکه مددها ز آسمان آمدای خدا آستین فضل فشانچونک بنده بر آستان آمدچون صدف ما دهان گشادستیمکابر فضل تو دُر فشان آمدای بسا خار خشک کز دل اودر پناه تو گلستان آمدمن نشان کردهام تو را که ز تودلخوشیهای بینشان آمدوقت رحمست و وقت عاطفت استکه مرا زخم بس گران آمدای ابابیل، هین، که بر کعبهلشکر و پیل بیکران آمدعقل گوید مرا: خمش کن، بسکه خداوند غیب دان آمدمن خمش کردم، ای خدا، لیکنبی من از خان من فغان آمدما رَمَیْت اذْ رَمَیْت هم ز خداستتیر ناگه کز این کمان آمدمتن کتیبه سر در معبد آپولو در دلفی یونانخودت را بشناس Know thyselfgnothi seautonمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۵دزدیدن ما
-
Ganj e Hozour audio Program #517
06/08/2014برنامه صوتی شماره ۵۱۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامه مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفامهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده بابر خوان شیران یک شبی بوزینهای همراه شداستیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا؟بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون میچکدآخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطاگر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهانتو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه راآن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مردبسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدهانوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بدگر هست آتش ذرهای آن ذره دارد شعلههاشمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز منهمچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلاA Quote From Albert Einstein"I want to know God'sthoughts;the rest are details."سخنی از آلبرت اینشتین من می خواهم افکار خدا را » « بدانم؛ بقیه جزئیات است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۹۳مدح حاضر وحشت است از بهر ایننام موسی میبرم قاصد چنینورنه موسی کی روا دارد که منپیش تو یاد آورم از هیچ تن؟عهد ما بشکست صد بار و هزارعهد تو چون
-
Ganj e Hozour audio Program #516
30/07/2014برنامه صوتی شماره ۵۱۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDFتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۷۱۵ هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام دشمنم از مرگ من کور شود والسلام آن شِکرِستان مرا می کشد اندر شکر ای که چنین مرگ را جان و دل من غلام در غلط افکندهست نام و نشان خلق را عمر شکربسته را مرگ نهادند نام از جهت این رسول گفت که "اَلْفَقْرُ کَنْزْ" فقر کند نام گنج تا غلط افتند عام وحی در ایشان بود گنج به ویران بود تا که زر پخته را ره نبرد هیچ خام گفتم: « ای جان ببین زینِ دلم سست تنگ » گفت که: « زین پس ز جهل وامکش از پس لگام » تا که سرانجام تو گردد بر کام تو توسن خِنگ فلک باشد زیر تو رام گر تو بدانی که مرگ دارد صد باغ و برگ هست حیات ابد جوییش از جان مدام خامش کن لب ببند بیدهنی خای قند نیست شو از خود که تا هست شوی زو تمام مولوی، مثنوی، دفترچهارم، بیت ۲۷۶۱ هر چه او هموار باشد با زمین تیرها را کی هدف گردد ببین سر بر آرد از زمین آنگاه او چون هدفها زخم یابد بی رفو نردبان خالق این ما و منیست عاقبت زین نردبان افتادنیست هر که بالاتر رود ابلهترست که استخوان او بتر خواهد شکست این فروعست
-
Ganj e Hozour audio Program #515
23/07/2014برنامه صوتی شماره ۵۱۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۷۶۱ما همه از الست همدستیمعاقبت شکر بازپیوستیمما همه همدلیم و همراهیمجمله از یک شراب سرمستیمما ز کونین عشق بگزیدیمجز که آن عشق هیچ نپرستیمچند تلخی کشید جان ز فراقعاقبت از فراق وارستیمآفتابی درآمد از روزنکرد ما را بلند اگر پستیمآفتابا مکش ز ما دامننی که بر دامن تو بنشستیماز شعاع تو است اگر لعلیماز تو هستیم ما اگر هستیمپیش تو ذره وار رقصانیماز هوای تو بند بشکستیمA Quote From Albert Einstein" A human being is a part of the whole called by us universe, a part limited in time and space. He experiences himself, his thoughts and feeling as something separated from the rest, a kind of optical delusion of his consciousness. This delusion is a kind of prison for us, restricting us to our personal desires and to affection for a few persons nearest to us. Our task must be to free ourselves from this prison by widening our circle of compassion to embrace all living creatures
-
Ganj e Hozour audio Program #514
16/07/2014برنامه صوتی شماره ۵۱۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۵۲جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید؟جز نور بخش کردن خود از قمر چه آید؟جز رنگهای دلکش از گلستان چه خیزد؟جز برگ و جز شکوفه از شاخ تر چه آید؟جز طالع مبارک از مشتری چه یابی؟جز نقدهای روشن از کان زر چه آید؟آن آفتاب تابان مر لعل را چه بخشد؟وز آب زندگانی اندر جگر چه آید؟از دیدن جمالی کو حسن آفریندبالله یکی نظر کن کاندر نظر چه آید؟ماییم و شور مستی، مستی و بت پرستیزین سان که ما شدستیم از ما دگر چه آید؟مستی و مست تر شو، بیزیر و بیزبر شوبی خویش و بیخبر شو، خود از خبر چه آید؟چیزی ز ماست باقی، مردانه باش ساقیدرده می رواقی، زین مختصر چه آید؟چون گل رویم بیرون با جامههای گلگونمجنون شویم مجنون، از خواب و خور چه آید؟ای شه صلاح دین، تو بیرون مشو ز صورتبنما فرشتگان را تو کز بشر چه آید؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۲۶اوست دیوانه که دیوانه نشداین عَسَس را دید و در خانه نشددانش من جوهر آمد نه عَرَضاین بهایی نیست بهر هر غَرَضکانِ قندم، نَیْسِتانِ شِکَّرمهم زمن میروید و من میخورمعلم تقلیدی و
-
Ganj e Hozour audio Program #513
09/07/2014برنامه صوتی شماره ۵۱۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۵که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست؟که آن جا کم رسد عاشق و معشوق فراوانستکه تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جاکه تا دلها خنک گردد که دلها سخت بریانستنباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهریکه در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانستکه این سو عاشقان باری چو عود کهنه میسوزدوان معشوق نادر، تر کز او آتش فروزانستخداوندا به احسانت به حق نور تابانتمگیر آشفته میگویم که دل بیتو پریشانستتو مستان را نمیگیری، پریشان را نمیگیریخنک آن را که میگیری که جانم مست ایشانستاگر گیری ور اندازی چه غم داری؟ چه کم داری؟که عاشق چون گیا این جا بیابان در بیابانستبخندد چشم مریخش مرا گوید: نمیترسی؟نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانستدلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردمهزاران جان همیبخشد چه شد گر خصم یک جانستمنم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودندکه جانان طالب جانست و جان جویای جانانستکه جان ذرهست و او کیوان که جان میوهست و او بستانکه جان قطرهست و او عمان که جان حبهست و او کانستسخن در پوست می