Ganj E Hozour Programs

  • Autor: Vários
  • Narrador: Vários
  • Editor: Podcast
  • Mas informaciones

Informações:

Sinopsis

Interpretations of Rumi's poems in Farsi and English under Ganj e Hozour (Tresure of Presence)

Episodios

  • Ganj e Hozour audio Program # 230

    25/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۳۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۸۶من کجا بودم عجب بی‌تو این چندین زماندر پی تو همچو تیر در کف تو چون کمانتو مرا دستور ده تا بگویم حال دهگر چه ازرق پوش شد شیخ ما چون آسمانبرگشا این پرده را تازه کن پژمرده راتا رود خاکی به خاک تا روان گردد روانمن کجا بودم عجب غایب از سلطان خویشساعتی ترسان چو دزد ساعتی چون پاسبانگه اسیر چار و پنج گه میان گنج و رنجسود من بی‌روی تو بد زیان اندر زیانور تو ای استاسرا متهم داری مراروی زرد و چشم تر می‌دهد از دل نشانرحم را سیلاب برد ی

  • Ganj e Hozour audio Program # 231

    25/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۳۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۶۸ دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان این نکته شیرین را در جان بنشان ای جان زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سر ذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان هر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آید زان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جان هر حس به محسوسی جفت است یکی گشته هر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جان گر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد او وز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جان ذوقی که ز خلق آید زو هستی تن زاید ذوقی که ز حق آید زاید دل و جان ای جان کو چشم که تا بیند هر گوشه تتق بسته هر ذره بپیوسته با جفت نهان ای جان آمیخته با شاهد هم عاشق و هم زاهد وز ذوق نمی‌گنجد در کون و مکان ای جان پنهان ز همه عالم گرمابه زده هر دم هم پیر خردپیشه هم جان جوان ای جان پنهان مکن ای رستم پنهان تو را جستم احوال تو دانستم تو عشوه مخوان ای جان گر روی ترش داری دانیم که طراری ز احداث همی‌ترسی وز مکر عوان ای جان در کنج عزبخانه حوری چو دردانه دور از لب بیگانه خفته‌ست ستان ای جان صد عشق همی‌بازد صد شیوه همی‌سازد آن لحظه که می یازد بوسه بستان ای جان بر ظاهر دریا

  • Ganj e Hozour audio Program # 232

    25/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۳۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۰۵آن دل که گم شده‌ست هم از جان خویش جویآرام جان خویش ز جانان خویش جویاندر شکر نیابی ذوق نبات غیبآن ذوق را هم از لب و دندان خویش جویدو چشم را تو ناظر هر بی‌نظر مکندر ناظری گریز و ازو آن خویش جوینقلست از رسول که مردم معادنندپس نقد خویش را برو از کان خویش جویاز تخت تن برون رو و بر تخت جان نشیناز آسمان گذر کن و کیوان خویش جویبرقی که بر دلت زد و دل بی‌قرار شدآن برق را در اشک چو باران خویش جویانبان بوهریره وجود توست و بسهر چه&

  • Ganj e Hozour audio Program # 233

    25/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۳۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۶۱ای قاعده مستان در همدگر افتادناستیزه گری کردن در شور و شر افتادنعاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست استگویم که چه باشد عشق در کان زر افتادنزر خود چه بود عاشق سلطان سلاطین استایمن شدن از مردن وز تاج سر افتادندرویش به دلق اندر و اندر بغلش گوهراو ننگ چرا دارد از در به در افتادنمست آمد دوش آن مه افکنده کمر در رهآگه نبد از مستی او از کمر افتادنگفتم که دلا برجه می بر کف جان برنهکافتاد چنین وقتی وقت است درافتادنبا بلبل بستانی همدست شدن&n

  • Ganj e Hozour audio Program # 234

    25/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۳۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۳۶ ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را آیینه‌ای دادم تو را باشد که با ما خو کنی ای گوهری از کان من وی طالب فرمان من آخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شو با درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی ای شاه زاده داد کن خود را ز خود آزاد کن روز اجل را یاد کن باشد که با ما خو کنی مانند تیری از کمان بجهد ز تن سیمرغ جان آن را بیندیش ای فلان باشد که با ما خو کنی ای جمع کرده سیم و زر ای عاشق هر لب شکر باری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنی تخم وفاها کاشتم نقشی عجب بنگاشتم بس پرده‌ها برداشتم باشد که با ما خو کنی استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکم و استعشقوا ایمانکم باشد که با ما خو کنی شه شمس تبریزی تو را گوید به پیش ما بیا بگذر ز زرق و از ریا باشد که با ما خو کنی مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۸۹ آن یکی الله می‌گفتی شبی

  • Ganj e Hozour audio Program # 235

    25/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۳۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۳۹دامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ایمن همچو دامن می‌دوم اندر پی خون خواره‌اییک لحظه هستم می‌کند یک لحظه پستم می‌کندیک لحظه مستم می‌کند خودکامه‌ای خماره‌ایچون مهره‌ام در دست او چون ماهیم در شست اوبر چاه بابل می‌تنم از غمزه سحاره‌ایلاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من اومرجان و یاقوت من او بر رغم هر بدکاره‌ایدر صورت آب خوشی ماهی چو برج آتشیدر سینه دلبر دلی چون مرمری چون خاره‌ایاسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهانتو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره‌ایروز

  • Ganj e Hozour audio Program # 236

    25/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۳۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۳۹ دامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ای من همچو دامن می‌دوم اندر پی خون خواره‌ای یک لحظه هستم می‌کند یک لحظه پستم می‌کند یک لحظه مستم می‌کند خودکامه‌ای خماره‌ای چون مهره‌ام در دست او چون ماهیم در شست او بر چاه بابل می‌تنم از غمزه سحاره‌ای لاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من او مرجان و یاقوت من او بر رغم هر بدکاره‌ای در صورت آب خوشی ماهی چو برج آتشی در سینه دلبر دلی چون مرمری چون خاره‌ای اسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهان تو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره‌ای روزی ز عکس روی او بردم سبوی تا جوی او دیدم ز عکس نور او در آب جو استاره‌ای گفتم که آنچ از آسمان جستم بدیدم در زمین ناگاه فضل ایزدی شد چاره بیچاره‌ای شکر است در اول صفم شمشیر هندی در کفم در باغ نصرت بشکفم از فر گل رخساره‌ای آن رفت کز رنج و غمان خم داده بودم چون کمان بود این تنم چون استخوان در دست هر سگساره‌ای خورشید دیدم نیم شب زهره درآمد در طرب در شهر خویش آمد عجب سرگشته‌ای آواره‌ای اندر خم طغرای کن نو گشت این چرخ کهن عیسی درآمد در سخن بربسته در

  • Ganj e Hozour audio Program # 237

    25/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۳۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۰۹طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآیدنقش گرمابه یک یک در سجود اندرآیدنقش‌های فسرده بی‌خبروار مردهز انعکاسات چشمش چشمشان عبهر آیدگوش‌هاشان ز گوشش اهل افسانه گرددچشم‌هاشان ز چشمش قابل منظر آیدنقش گرمابه بینی هر یکی مست و رقصانچون معاشر که گه گه در می احمر آیدپر شده بانگ و نعره صحن گرمابه ز ایشانکز هیاهوی و غلغل غره محشر آیدنقش‌ها یک دگر را جانب خویش خوانندنقش از آن گوشه خندان سوی این دیگر آیدلیک گرمابه بان را صورتی درنیابدگر چه صورت ز جستن در کر و در فر آی

  • Ganj e Hozour audio Program # 238

    24/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۳۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۰۱آن خواجه خوش لقا چه داردبازار مرا بها چه دارداو عشوه دهد از او تو مشنورختش بطلب که تا چه داردنقدش برکش ببین که چندستدر نقد دگر دغا چه داردگر دست و ترازوی نداریتا برکشی کز صفا چه دارداندر سخنش کشان و بو گیرکز بوی می بقا چه داردشاد آن که بجست جان خود راکز حالت مرتضا چه دارددر خویش ز اولیا چه بیندوز لذت انبیا چه داردگفتم به قلندری که بنگرکان چرخ که شد دوتا چه داردگفتا که فراغتیست ما راکو خود چه کس است یا چه داردمستم ز خدا و سخت مستمسبحان الله 

  • Ganj e Hozour audio Program # 239

    24/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۳۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۰۶ گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلی نمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرت چو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شد منم که هجو نگویم بجز خواطر خود را که خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شد مرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خود به آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شد سخن ندارم با نیک و بد من از بیرون که آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شد خموش کن که هجا را به خود کشد دل نادان همیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد

  • Ganj e Hozour audio Program # 240

    24/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۴۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۹۱این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پریدچون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنیدآن مراد همه عالم چه فرستاد رسولکه بیا جانب ما چون نپرد جان مریدبپرد جانب بالا چو چنان بال بیافتبدرد جامه تن را چو چنان نامه رسیدچه کمندست که پر می‌کشد این جان‌ها راچه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشیدرحمتش نامه فرستاد که این جا بازآکه در آن تنگ قفس جان تو بسیار طپیدلیک در خانه بی‌در تو چو مرغی بی‌پراین کند مرغ هوا چونک به چستی افتیدبی قراریش گشاید در رحمت آخربر در&nb

  • Ganj e Hozour audio Program #437

    23/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۴۳۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۱۰۱بسوزانیم سودا و جنون رادرآشامیم هر دم موج خون راحریف دوزخ آشامان مستیمکه بشکافند سقف سبزگون راچه خواهد کرد شمع لایزالیفلک را وین دو شمع سرنگون رافروبریم دست دزد غم راکه دزدیدست عقل صد زبون راشراب صرف سلطانی بریزیمبخوابانیم عقل ذوفنون راچو گردد مست حد بر وی برانیمکه از حد برد تزویر و فسون رااگر چه زوبع و استاد جمله‌ستچه داند حیله ریب المنون راچنانش بیخود و سرمست سازیمکه چون آید نداند راه چون راچنان پیر و چنان عالم فنا بهکه تا عبرت شود لایعلمون راکنون عالم شود کز عشق جان دادکنون واقف شود علم درون رادرون خانه دل او ببیندستون این جهان بی‌ستون راکه سرگردان بدین سرهاست گر نهسکون بودی جهان بی‌سکون راتن باسر نداند سر کن راتن بی‌سر شناسد کاف و نون رایکی لحظه بنه سر ای برادرچه باشد از برای آزمون رایکی دم رام کن از بهر سلطانچنین سگ را چنین اسب حرون راتو دوزخ دان خودآگاهی عالمفنا شو کم طلب این سرفزون راچنان اندر صفات حق فروروکه برنایی نبینی این برون راچه جویی ذوق این آب سیه راچه بویی سبزه این بام تون راخمش کردم

  • Ganj e Hozour audio Program # 241

    22/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۴۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۳۴ امروز در این شهر نفیر است و فغانی از جادوی چشم یکی شعبده خوانی در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی است از عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی بی‌زخم نیابی تو در این شهر یکی دل از تیر نظرهای چنین سخته کمانی ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است ای شهر مکان تو شد از لطف زمانی چه جای مکان است و چه سودای زمان است ای هر دو شده از دم تو نادره لانی شهری است که او تختگه عشق خدایی است بغداد نهان است وز او دل همدانی امروز در این مصر از این یوسف خوبی بی‌زجر و سیاست شده هر گرگ شبانی صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دم مانند زلیخا شده در عشق جوانی او حاکم دل‌ها و روان‌هاست در این شهر ماننده تقدیر خدا حکم روانی صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی صد چون من و تو محو چنان بی‌من و مایی چون ظلمت شب محو رخ ماه جهانی جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری جز سایه خورشید رخش نیست امانی از حیله او یک دو سخن دارم بشنو چون زهره ندارم که بگویم که فلانی گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم زین باده شکافیده شود شیشه جانی هین

  • Ganj e Hozour audio Program #245

    22/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۴۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، مثنوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۶۴از این تنگین قفس جانا پریدیوزین زندان طراران رهیدیز روی آینه گل دور کردیدر آیینه بدیدی آنچ دیدیخبرها می‌شنیدی زیر و بالابر آن بالا ببین آنچ شنیدیچو آب و گل به آب و گل سپردیقماش روح بر گردون کشیدیز گردش‌های جسمانی بجستیبه گردش‌های روحانی رسیدیبجستی ز اشکم مادر که دنیاستسوی بابای عقلانی دویدیبخور هر دم می شیرینتر از جانبه هر تلخی که بهر ما چشیدیگزین کن هر چه می‌خواهی و بستانچو ما را بر همه عالم گزیدیاز این دیگ جهان رفتی چو حلوابه خوان آن جهان زیرا&

  • Ganj e Hozour audio Program #242

    22/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۴۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۲۹ نه آن بی‌بهره دلدارم که از دلدار بگریزم نه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم منم آن تخته که با من دروگر کارها دارد نه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزم مثال تخته بی‌خویشم خلاف تیشه نندیشم نشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزم چو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازم چو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزم نیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بی‌برگی نبویم مشک تاتاری گر از تاتار بگریزم از آن از خود همی‌رنجم که منهم در نمی‌گنجم سزد چون سر نمی‌گنجد گر از دستار بگریزم هزاران قرن می باید که این دولت به پیش آید کجا یابم دگربارش اگر این بار بگریزم نه رنجورم نه نامردم که از خوبان بپرهیزم نه فاسد معده‌ای دارم که از خمار بگریزم نیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانم نیم فلاح این ده من که از سالار بگریزم همی‌گویم دلا بس کن دلم گوید جواب من که من در کان زر غرقم چرا ز ایثار بگریزم

  • Ganj e Hozour audio Program #243

    22/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۴۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۶۰ یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران ای رخ تو همچو شمع خیز درآ در میان نور ده آن شمع را روح ده این جمع را از دوزخ همچو شمع وز قدح همچو جان سوی قدح دست کن ما همه را مست کن ز آنک کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان چون شدی از خود نهان زود گریز از جهان روی تو واپس مکن جانب خود هان و هان این سخن همچو تیر راست کشش سوی گوش تا نکشی سوی گوش کی بجهد از کمان بس کن از اندیشه بس کو گودت هر نفس کای عجب آن را چه شد اه چه کنم کو فلان

  • Ganj e Hozour audio Program #244

    21/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۴۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۷۰۲ درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم تا نقش‌های خود را یک یک فروتراشیم از خویش خواب گردیم همرنگ آب گردیم ما شاخ یک درختیم ما جمله خواجه تاشیم ما طبع عشق داریم پنهان آشکاریم در شهر عشق پنهان در کوی عشق فاشیم خود را چو مرده بینیم بر گور خود نشینیم خود را چو زنده بینیم در نوحه رو خراشیم هر صورتی که روید بر آینه دل ما رنگ قلاش دارد زیرا که ما قلاشیم ما جمع ماهیانیم بر روی آب رانیم این خاک بوالهوس را بر روی خاک پاشیم تا ملک عشق دیدیم سرخیل مفلسانیم تا نقد عشق دیدیم تجار بی‌قماشیم

  • Ganj e Hozour audio Program #246

    21/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۴۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۹۸ بانگ زدم من که دل مست کجا می‌رود گفت شهنشه خموش جانب ما می‌رود گفتم تو با منی دم ز درون می‌زنی پس دل من از برون خیره چرا می‌رود گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست سوی خیال خطا بهر غزا می‌رود هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود هیچ مگو هر طرف خواهد تا می‌رود گه مثل آفتاب گنج زمین می‌شود گه چو دعا رسول سوی سما می‌رود گاه ز پستان ابر شیر کرم می‌دهد گه به گلستان جان همچو صبا می‌رود بر اثر دل برو تا تو ببینی درون سبزه و گل می‌دمد جوی وفا می‌رود صورت بخش جهان ساده و بی‌صورتست آن سر و پای همه بی‌سر و پا می‌رود هست صواب صواب گر چه خطایی کند هست وفای وفا گر به جفا می‌رود دل مثل روزنست خانه بدو روشنست تن به فنا می‌رود دل به بقا می‌رود فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل با همه آمیخت دل گر چه جدا می‌رود سحر خدا آفرید در دل هر کس پدید کیسه جوزا برید همچو سها می‌رود با تو دلا ابلهیست کیسه نگه داشتن کیسه شد و جان پی کیسه ربا می‌رود گفتم جادو کسی سست بخندید و گفت سحر اثر کی کند ذکر خدا می‌رود گفتم آری ولیک سحر تو سر خد

  • Ganj e Hozour audio Program #247

    21/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۴۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهحافظ، غزل شماره ۷۹کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشتمن و شراب فرح بخش و یار حورسرشتگدا چرا نزند لاف سلطنت امروزکه خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشتچمن حکایت اردیبهشت میگویدنه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشتبه می عمارت دل کن که این جهان خراببر آن سر است که از خاک ما بسازد خشتوفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهدچو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشتمکن به نامه سیاهی ملامت من مستکه آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشتقدم دریغ مدار از جنازه حافظکه گر چه غرق گناه است میرود به بهشتمولوی،&n

  • Ganj e Hozour audio Program #248

    21/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۴۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه۲۹۵۶ مولوی ، دیوان شمس، غزل شمارهدل را تمام برکن ای جان ز نیک نامیتا یک به یک بدانی اسرار را تمامیای عاشق الهی ناموس خلق خواهیناموس و پادشاهی در عشق هست خامیعاشق چو قند باید بیچون و چند بایدجانی بلند باید کان حضرتی است سامیهستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخنزنار روم گم کن در عشق زلف شامیدر عشق علم جهل است ناموس علم سهل استنادان علم اهل است دانای علم عامیاز کوی بینشانش زان سوی جهل و دانشوز جان جان جانش عشق آمدت سلامیبر بام عشق بیتن دیدم چو ماه روشنبر در بماندها

página 42 de 51