Ganj E Hozour Programs

  • Autor: Vários
  • Narrador: Vários
  • Editor: Podcast
  • Mas informaciones

Informações:

Sinopsis

Interpretations of Rumi's poems in Farsi and English under Ganj e Hozour (Tresure of Presence)

Episodios

  • Ganj e Hozour audio Program #294

    05/02/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۹۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۵۷، مولویمسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را که صد فردوس می‌سازد جمالش نیم خاری را مکان‌ها بی‌مکان گردد زمین‌ها جمله کان گردد چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را جمال گل گواه آمد که بخشش‌ها ز شاه آمد اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را اگر گل را 

  • Ganj e Hozour audio Program #291

    04/02/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۹۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۰۴۵، مولویبگردان ساقیا آن جام دیگربده جان مرا آرام دیگربه جان تو که امروزم ببینیکه صبرم نیست تا ایام دیگراگر یک ذره رحمت هست بر منمکن تأخیر تا هنگام دیگرخلاصم ده خلاصم ده خلاصیکه سخت افتاده‌ام در دام دیگراگر امروز در بر من ببندیدرافتم هر دمی از بام دیگرمرا در دست اندیشه بمسپارکه اندیشه‌ست خون آشام دیگرمی خام ار نگردانی تو ساقیمرا زحمت دهد صد خام دیگربگیر این دلق اگر چه وام دارمگرو کن زود بستان وام دیگربنه نامم غلام دردنوشاننمی‌خواهم خدایا نام دیگر

  • Ganj e Hozour audio Program #288

    04/02/2013

    برنامه صوتی شماره ۲۸۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۱۹۲، مولویبرخیز و صبوح را برانگیزجان بخش زمانه را و مستیزآمیخته باش با حریفانبا آب شراب را میامیزیاد تو شراب و یاد ما آبما چون سرخر تو همچو پالیزای غم اجلت در این قنینه‌ستگر مردنت آرزوست مگریزمرگ نفس است در تجلیمرگ جعلست در عبربیزمجلس چمنیست و گل شکفتهای ساقی همچو سرو برخیزاین جام مشعشع آنگهی شرمساقی چو تویی خطاست پرهیزما را چو رخ خوشت برافروزغم را چو عدوی خود درآویزهشتیم غزل که نوبت توستمردانه درآ و چست و سرتیزمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر۱۲۲۷همچو آن شخص درشت خوش‌سخندر میان ره نشاند او&nb

  • Ganj e Hozour audio Program # 171

    01/02/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۷۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار برنامه ،PDFمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۹۵۴ عیش‌هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسید برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان از لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جان برفزوده‌ست از مکان و لامکان ای عاشقان ما مثال موج‌ها اندر قیام و در سجود تا بدید آید نشان از بی‌نشان ای عاشقان گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شما هین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان گر کسی غواص نبود بحر جان بخشنده است کو همی‌بخشد گهرها رایگان ای عاشقان این چنین شد وان چنان شد خلق را در حقه کرد بازرستیم از چنین و از چنان ای عاشقان ما رمیت اذ رمیت از شکارستان غیب می جهاند تیرهای بی‌کمان ای عاشقان چون ز جست و جوی دل نومید گشتم آمدم خفته دیدم دل ستان با دلستان ای عاشقان گفتم ای دل خوش گزیدی دل بخندید و بگفت گل ستاند گل ستان از گلستان ای عاشقان زیر پای من گل است و زیر پاهاشان گل است چون بکوبم پا میان منکران ای عاشقان خرما آن دم که از مستی جانان جان ما می نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشق نی به

  • Ganj e Hozour audio Program # 172

    01/02/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۷۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۳۸۷هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییمهر کس که او مکی بود داند که من بطحاییمزان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفرانهر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییممانند برف آمد دلم هر لحظه می کاهد دلمآن جا همی‌خواهد دلم زیرا که من آن جاییمهر جا حیاتی بیشتر مردم در او بی‌خویشترخواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییمآن برف گوید دم به دم بگدازم و سیلی شومغلطان سوی دریا روم من بحری و دریاییمتنها شدم راکد شدم بفسردم و جامد شدمتا زیر دندان بلا چون برف و یخ 

  • Ganj e Hozour audio Program # 173

    01/02/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۷۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۶۵۴ ببین این فتح ز استفتاح تا کی ز ساقی مست شو زین راح تا کی در این اقداح صورت راح جانی است نظاره صورت اقداح تا کی چو مرغابی ز خود برساز کشتی صداع کشتی و ملاح تا کی تو سباحی و از سباح زادی فسانه و باد هر سباح تا کی نفخت فیه جان بخشی است هر صبح فراق فالق الاصباح تا کی چو جان بالغان لوحی است محفوظ مثال کودکان ز الواح تا کی چو فرموده‌ست رزقت ز آسمان است زمین شوریدن ای فلاح تا کی از آن باغ است این سیب زنخدان قناعت بر یکی تفاح تا کی جراحت راست دارو حسن یوسف دوا جستن ز هر جراح تا کی ز هر جزوت چو مطرب می‌توان ساخت ز چشمت ساختن نواح تا کی چو نفس واحدیم از خلق و از بعث جدا باشیدن ارواح تا کی دهان بربند در دریا صدف وار دهان بگشاده چون تمساح تا کی دهان بربند و قفلی بر دهان نه ز ضایع کردن مفتاح تا کی مولوی، دیوان شمس، شماره ۳۱۷۷ آدمیی، آدمیی، آدمی بسته دمی، زانک نهٔ آن دمی آدمیی را همه در خود بسوز آن دمیی باش اگر محرمی کم زد آن ماه نو و بدر شد تا نزنی کم، نرهی از کمی می‌برمی از بد و نیک کسان؟! آن همه در تست، ز خود می‌رم

  • Ganj e Hozour audio Program # 175

    01/02/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۷۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۸۷۵ ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن ازواج موافق را شربت ده و دم دم ده امشاج منافق را درهم زن و برهم زن اکسیر لدنی را بر خاطر جامد نه مخمور یتیمی را بر جام محرم زن در دیده عالم نه عدلی نو و عقلی نو وان آهوی یاهو را بر کلب معلم زن اندر گل بسرشته یک نفخ دگر دردم وان سنبل ناکشته بر طینت آدم زن گر صادق صدیقی در غار سعادت رو چون مرد مسلمانی بر ملک مسلم زن جان خواسته‌ای ای جان اینک من و اینک جان جانی که تو را نبود بر قعر جهنم زن خواهی که به هر ساعت عیسی نوی زاید زان گلشن خود بادی بر چادر مریم زن گر دار فنا خواهی تا دار بقا گردد آن آتش عمرانی در خرمن ماتم زن خواهی تو دو عالم را همکاسه و هم یاسه آن کحل اناالله را در عین دو عالم زن من بس کنم اما تو ای مطرب روشن دل از زیر چو سیر آیی بر زمزمه بم زن تو دشمن غم‌هایی خاموش نمی‌شایی هر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن مولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۴۴۴۹ جوحی هر سالی ز درویشی به ف

  • Ganj e Hozour audio Program # 176

    01/02/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۷۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۴۰۴ هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت می روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخر که به یک جرعه بپرد همه طراری و هوشت چو از این هوش برستی به مساقات و به مستی دهدت صد هش دیگر کرم باده فروشت چو در اسرار درآیی کندت روح سقایی به فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشت بستان باده دیگر جز از آن احمر و اصفر کندت خواجه معنی برهاند ز نقوشت دهد آن کان ملاحت قدحی وقت صباحت به از آن صد قدح می که بخوردی شب دوشت تو اگرهای نگویی و اگر هوی نگویی همه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت چو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجی هوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشت تو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادی برهانید به آخر کرم مظلمه پوشت همه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کن به خموشیت میسر شود این صید وحوشت تو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندی کشش و جذب ندیمان نگذارند خموشت مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، سطر ۲۰۲۰ گفت معشوقی به عاشق ز امتحان در صبوحی کای فلان ابن الفلان مر مرا تو دوست‌تر داری عجب یا که خود را راست گو یا ذا الکرب گفت من در تو چنان

  • Ganj e Hozour audio Program # 177

    01/02/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۷۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۳۱۷۶کردم با کان گهر آشتیکردم با قرص قمر آشتیخمرهٔ سرکه ز شکر صلح خواستشکر که پذرفت شکر آشتیآشتی و جنگ ز جذبهٔ حق استنیست زدم، هست ز سر آشتیرفت مسیحا به فلک ناگهانبا ملکان کرد بشر آشتیای فلک لطف، مسیح تومگر بکنی بار دگر آشتیجذبهٔ او داد عدم را وجودکرده بدان پیه نظر آشتیشاه مرا میل چو در آشتیستکرد در افلاک اثر آشتیگشت فلک دایهٔ این خاکدانثور و اسد آمد در آشتیصلح درآ، این قدر آخر بدانککرد کنون جبر و قدر آشتیبس کن کین صبح مرا، دایمستنیست مرا بهر سپر آشتیم

  • Ganj e Hozour audio Program # 178

    01/02/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۷۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۴۶ دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را جوش نمود نوش را نور فزود دیده را گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من من نفروشم از کرم بنده خودخریده را بین که چه داد می‌کند بین چه گشاد می‌کند یوسف یاد می‌کند عاشق کف بریده را داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را عاجز و بی‌کسم مبین اشک چو اطلسم مبین در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را جام می الست خود خویش دهد به سمت خود طبل زند به دست خود باز دل پریده را بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش چون که عصیده می‌رسد کوته کن قصیده را مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را مولوی، مثنوی،

  • Ganj e Hozour audio Program # 179

    01/02/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۷۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۱۴۸جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای توآینه بین به خود نگر کیست دگر ورای توبوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خودهم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تونیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز توراز برای گوش تو ناز تو هم برای توخیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بدخیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای توهم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکرکیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای توبسته لب تو برگشا چیست عقیق بی‌بهاکان عقیق هم تویی من چه&nb

  • Ganj e Hozour audio Program # 181

    31/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۸۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۲۶۶ روحیست بی‌نشان و ما غرقه در نشانش روحیست بی‌مکان و سر تا قدم مکانش خواهی که تا بیابی یک لحظه‌ای مجویش خواهی که تا بدانی یک لحظه‌ای مدانش چون در نهانش جویی دوری ز آشکارش چون آشکار جویی محجوبی از نهانش چون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهان پاها دراز کن خوش می‌خسب در امانش چون تو ز ره بمانی جانی روانه گردد وانگه چه رحمت آید از جان و از روانش ای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان را درتاز درجهانش اما نه در جهانش بی‌حرص کوب پایی از کوری حسد را زیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش   مولوی، دیوان شمس، شماره۹۰۰ بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد چه نقش‌ها که ببازد چه حیله‌ها که بسازد به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانست یقین بدان که یقین وار از گمان

  • Ganj e Hozour audio Program # 182

    31/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۸۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۹۷۱ عشق تو مست و کف زنانم کرد مستم و بیخودم چه دانم کرد غوره بودم کنون شدم انگور خویشتن را ترش نتانم کرد شکرینست یار حلوایی مشت حلوا در این دهانم کرد تا گشاد او دکان حلوایی خانه‌ام برد و بی‌دکانم کرد خلق گوید چنان نمی‌باید من نبودم چنین چنانم کرد اولا خم شکست و سرکه بریخت نوحه کردم که او زیانم کرد صد خم می به جای آن یک خم درخورم داد و شادمانم کرد در تنور بلا و فتنه خویش پخته و سرخ رو چو نانم کرد چون زلیخا ز غم شدم من پیر کرد یوسف دعا جوانم کرد می‌پریدم ز دست او چون تیر دست در من زد و کمانم کرد پر کنم شکر آسمان و زمین چون زمین بودم آسمانم کرد از ره کهکشان گذشت دلم زان سوی کهکشان کشانم کرد نردبان‌ها و بام‌ها دیدم فارغ از بام و نردبانم کرد چون جهان پر شد از حکایت من در جهان همچو جان نهانم کرد چون مرا نرم یافت همچو زبان چون زبان زود ترجمانم کرد چون زبان متصل به دل بودم راز دل یک به یک بیانم کرد چون زبانم گرفت خون ریزی همچو شمشیر در میانم کرد بس کن ای دل که در بیان ناید آن چه آن یار مهربانم کرد مولوی، مثنوی، دفتر پ

  • Ganj e Hozour audio Program # 183

    31/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۸۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۲۱۲ دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس خاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پرد گر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس گر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده ایت پای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرس دیده و گوش بشر دان که همه پرگلست از بصر پروحل گوهر منظر مپرس چونک بشستی بصر از مدد خون دل مجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرس رو تو به تبریز زود از پی این شکر را با لطف شمس حق از می و شکر مپرس 

  • Ganj e Hozour audio Program # 184

    31/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۸۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره  ۸۴۵ مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد بشکست دام‌ها را بر لامکان برآمد از باده گزافی شد صاف صاف صافی وز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد در عالم طراوت او یافت بس حلاوت وز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمد زان ماه هر که ماند وین نقش را نخواند در نقش دین بماند والله که کافر آمد ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد الله اکبر تو خوش نیست با سر تو این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد هر جان باملالت دورست از این جلالت چون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمد ای شمس حق تبریز دل پیش آفتابت در کم زنی مطلق از ذره کمتر آمد مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۳۱۱۶ کودکی در پیش تابوت پدر زار می‌نالید و بر می‌کوفت سر کای پدر آخر کجاات می‌برند تا ترا در زیر خاکی آورند می‌برندت خانه‌ای تنگ و زحیر نی درو قالی و نه در وی حصیر نی چراغی در شب و نه روز نان نه درو بوی طعام و نه نشان نی درش معمور نی بر بام راه نی یکی همسایه کو باشد پناه چشم تو که بوس

  • Ganj e Hozour audio Program # 186

    31/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۸۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره  ۱۲۷۰ مستی امروز من نیست چو مستی دوش می‌نکنی باورم کاسه بگیر و بنوش غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش این دل مجنون مست بند بدرید و جست با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش بشنو از جان سلام تا برهی از کلام بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو صافم و آزاد نو بنده دردی فروش ترس و امید تو را هست حواله به عقل دانه و دام تو را هست شکاری وحوش دردی دردش مرا چون به حمایت گرفت با من از این‌ها مگو کار توست آن بکوش   مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۳۰۱۳ شیر و گرگ و روبهی بهر ش

  • Ganj e Hozour audio Program # 187

    31/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۸۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره  ۲۹۶۰ رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی جویای هر چه هستی می‌دانک عین آنی خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهد آن به که رقص آری دامن همی‌کشانی روزی کنار گیری ای ذره آفتابی سر بر برش نهاده این نکته را بدانی پیش آردت شرابی کای ذره درکش این را خوردی و محو گشتی در آفتاب جانی شد ذره آفتابی از خوردن شرابی در دولت تجلی از طعن لن ترانی ما میوه‌های خامیم در تاب آفتابت رقصی کنیم رقصی زیرا تو می‌پزانی احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن از آفتاب جانی کو را نبود ثانی مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریز تسلیم توست جان‌ها ای جان و دل تو دانی مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۳۰۱۳ شیر و گرگ و روبهی بهر شکار رفته بودند از طلب در کوهسار تا به پشت همدگر بر صیدها سخت بر بندند بار قیدها هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف صیدها گیرند بسیار و شگرف گرچه زیشان شیر نر را ننگ بود لیک کرد اکرام و همراهی نمود این چنین شه را ز لشکر زحمتست لیک همره شد جماعت رحمتست این چنین مه را ز اختر ننگهاست او میان اختران بهر سخاست امر شاورهم پیمبر را رسید گرچه رایی نیست را

  • Ganj e Hozour audio Program # 188

    31/01/2013

    برنامه صوتی شماره ۱۸۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۴۸۴ هر آنچ دور کند مر تو را ز دوست بدست به هر چه روی نهی بی‌وی ار نکوست بدست چو مغز خام بود در درون پوست نکوست چو پخته گشت از این پس بدانک پوست بدست درون بیضه چو آن مرغ پر و بال گرفت بدانک بیضه از این پس حجاب اوست بدست به خلق خوب اگر با جهان بسازد کس چو خلق حق نشناسد نه نیک خوست بدست فراق دوست اگر اندک‌ست اندک نیست درون چشم اگر نیم تای موست بدست در این فراق چو عمری به جست و جو بگذشت به وقت مرگ اگر نیز جست و جوست بدست غزل رها کن از این پس صلاح دین را بین از آنک خلعت نو را غزل رفوست بدست مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۳۰۱۳ شیر و گرگ و روبهی بهر شکار رفته بودند از طلب در کوهسار تا به پشت همدگر بر صیدها سخت بر بندند بار قیدها هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف صیدها گیرند بسیار و شگرف گرچه زیشان شیر نر را ننگ بود لیک کرد اکرام و همراهی نمود این چنین شه را ز لشکر زحمتست لیک همره شد جماعت رحمتست این چنین مه را ز اختر ننگهاست او میان اختران بهر سخاست امر شاورهم پیمبر را رسید گرچه رایی نیست رایش را ندید در ترازو جو رفیق زر ش

página 39 de 51